حكيم ابوالقاسم فردوسى

146

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه غار يك سر پر از كشته بود * جهان همچو درياى خون گشته بود بيامد ز اولاد بگشاد بند * بفتراك بر بست پيچان كمند به اولاد داد آن كشيده جگر * سوى شاه كاوس بنهاد سر به دو گفت اولاد كاى نرّه شير * جهانى بتيغ آوريدى به زير نشانهاى بند تو دارد تنم * به زير كمند تو بد گردنم به چيزى كه دادى دلم را اميد * همى باز خواهد اميدم نويد به پيمان شكستن نه اندر خورى * كه شير ژيانى و كى منظرى به دو گفت رستم كه مازندران * سپارم ترا از كران تا كران ترا زين سپس بىنيازى دهم * بمازندران سرفرازى دهم يكى كار پيشست و رنج دراز * كه هم با نشيب است و هم با فراز همى شاه مازندران را ز گاه * ببايد ربودن فگندن بچاه سر ديو جادو هزاران هزار * بيفگند بايد بخنجر بزار ازان پس اگر خاك را بسپرم * و گر نه ز پيمان تو نگذرم رسيد آنگهى نزد كاوس كى * يل پهلو افروز فرخنده پى چنين گفت كاى شاه دانش پذير * بمرگ بد انديش رامش پذير دريدم جگرگاه ديو سپيد * ندارد به دو شاه ازين پس اميد ز پهلوش بيرون كشيدم جگر * چه فرمان دهد شاه پيروزگر برو آفرين كرد كاوس شاه * كه بىتو مبادا نگين و كلاه بران مام كو چون تو فرزند زاد * نشايد جز از آفرين كرد ياد مرا بخت ازين هر دو فرخترست * كه پيل هژبر افگنم كهترست برستم چنين گفت كاوس كى * كه اى گرد و فرزانهء نيك پى به چشم من اندر چكان خون اوى * مگر باز بينم ترا نيز روى بچشمش چو اندر كشيدند خون * شد آن ديدهء تيره خورشيدگون نهادند زير اندرش تخت عاج * بياويختند از بر عاج تاج نشست از بر تخت مازندران * ابا رستم و نامور مهتران چو طوس و فريبرز و گودرز و گيو * چو رهام و گرگين و فرهاد نيو برين گونه يك هفته با رود و مى * همى رامش آراست كاوس كى بهشتم نشستند بر زين همه * جهانجوى و گردنكشان و رمه همه بر كشيدند گرز گران * پراگنده در شهر مازندران برفتند يك سر بفرمان كى * چو آتش كه بر خيزد از خشك نى ز شمشير تيز آتش افروختند * همه شهر يك سر همى سوختند بلشكر چنين گفت كاوس شاه * كه اكنون مكافات كرده گناه چنانچون سزا بُد بديشان رسيد * ز كشتن كنون دست بايد كشيد ببايد يكى مرد با هوش و سنگ * كجا بازداند شتاب از درنگ شود نزد سالار مازندران * كند دلش بيدار و مغزش گران بران كار خشنود شد پور زال * بزرگان كه بودند با او همال فرستاد نامه بنزديك اوى * بر افروختن جان تاريك اوى